تبليغاتX
زمزمه های دل غمگین من ...

زمزمه های دل غمگین من ...



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 9:51 PM توسط ساینا| |

دل آسمان هم درد میکند ، 

دل آسمان هم گرفته است ، 

دل آسمان هم برای روز های خوش تنگ است ، 

آسمان هم غم دارد . 


کسی با آسمان دم خور نیست، 

آسمان هم تنها مانده . 

بال هایم را پس دهید ، بگذارد پرواز کنم ،

برمیگردم به آسمان ، به همان آبی تنها ، 

خسته ام ،

خسته ... 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 1:13 PM توسط ساینا| |



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 11:10 PM توسط ساینا| |

بوی عیدی بوی تو بوی کاغذ رنگی . بوی تنهایی بوی یک مشت دلتنگی ، 

بوی شب های من بی تو تنها ، بوی غمگینه اتاق وقتی نیستی اینجا  . 

بوی شکلات هایی که بابا میخره هر شب عید و من نیستم که قبل از عید همشونو بخورم . بوی قالی شستن کف حیاط  کنار کارگرا . 

بوی لباس های نویی که قبل از عید هر روز نگاشون میکردم و نمیپووشیدمشون که سره سفره سال تحویل بپوشمشون . 

یادش بخیر مسافرتا که همه با هم میرفتیم . مامانو بابا و داداشام . 

چقدر دلم تنگه خدا ، 

چقد همیشه فک میکردم میتونم ، 

اما نمیتونم ، دلم تنگ شده واسه بچه بازیام وسط عید دیدنیا ، حتا واسه وقتی که بابام دوام میکرد به خاطر شیطونیام . 

اون قدرا هم راحت نبود که سر سال تحویل بابایی مو بوس نکنم ، مامانمو بغلش نکنم . 

آسون نبود که داداشیم سره سفره سال تحویل نباشه و بازم مسخره بازی در نیاره . 

خدایا من نمیخام بزرگ باشم . 

میخام بازم کوچیک بشم . 

میخام واقعن برم تو نقش اون بچه کوچولویی که به جاش حرف میزنم ، به جاش غذا میخورم ، به جاش بازی میکنم . 

دلم میخاد وقتی شب عید میشه ، بابایییم برام عروسکی که خودم انتخاب میکنم رو بخره .

دلم میخاد علی کوچولو که خودشم هنوز خیلی کوچیکه برام عیدی بخره . "کایو یوبیس " دلم برای توام تنگ شده . 

باغ کوچیکه بابا ، تو رو هم میخام ، که باز به زور مامانو بابا ببرنمون اونجا . 

اخ خدا ، بخدا بعد از ۲۱ سال ،درست وقتی که همه ازم انتظار دارن بزرگ شده باشم ، من مامانمو میخام . 

بابامو میخام ، داداش کوچولو های خودمو میخام . 

اخ خدا جونم 

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 4:0 PM توسط ساینا| |

دلم گرفته است ، از اینکه بد بودم ، 

از اینکه تو را اشفتم ، از اینکه بد بودم ...

تو را دوست دارم ، به میزان تمام دوست داشتن ها ، تمام خواستن ها ...

مرا میبخشی، میدانم ...

اما مبخش ، خواهش میکنم ، 

تنبیهم کن ، سخن مگوی ، دلم را بشکن ...

بگذار کمی از دردی که بر دلم نشسته التیام گیرد .


دلم سخت گرفته ...

نمیدانم چه کنم ، به کجا پناه برم .....


درد عجیبی تمام سرم را فرا گرفته است . 

کاش میتوانستم به اندازه ی تمام این راه دشوار که در پیش دارم بیهوش شوم ، 

اغما را دوست دارم ، 

پریشانم ، 

تار میبینم ، 

از پشت پرده اشک ...

سرم میسوزد ، 

کاش امشب میرفتم ، 

به کجا ؟ 

نمیدانم . 

کاش میرفتم و هر آنچه که برایت دشوار کرده بودم را با خود میبردم . 


نمیدانم تا صبح طاقت می آورم یا نه ؟ 

نمیدانم این درد آرام میشود یا نه ؟


پیشانیم میسوزد ، عرق کرده ام ، 

تب سردیست ...


حس میکنم چشمانم بسته میشود ، 

اما نه ! 

نباید بخوابم 


باید خودم را تنبیه کنم ، 

اگر بخوابم هرگز نمیفهمم چقدر بد بوده ام ، 

بیدار میمانم ، که بفهمم ، به هیچکس ، که به تو بد کرده ام .


کاش میتوانستم این عشق لعنت شده را نجات دهم ، 

خسته ام . 

بیدار میمانم ، زجر میهمان من است .


ساینا ۰۱/۰۳/۲۰۱۱ 

۱:۴۳ صبح 

نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 1:40 AM توسط ساینا| |