زمزمه های دل غمگین من ...
دل آسمان هم درد میکند ، دل آسمان هم گرفته است ، دل آسمان هم برای روز های خوش تنگ است ، آسمان هم غم دارد . کسی با آسمان دم خور نیست، آسمان هم تنها مانده . بال هایم را پس دهید ، بگذارد پرواز کنم ، برمیگردم به آسمان ، به همان آبی تنها ، خسته ام ، خسته ... بوی عیدی بوی تو بوی کاغذ رنگی . بوی تنهایی بوی یک مشت دلتنگی ، بوی شب های من بی تو تنها ، بوی غمگینه اتاق وقتی نیستی اینجا . بوی شکلات هایی که بابا میخره هر شب عید و من نیستم که قبل از عید همشونو بخورم . بوی قالی شستن کف حیاط کنار کارگرا . بوی لباس های نویی که قبل از عید هر روز نگاشون میکردم و نمیپووشیدمشون که سره سفره سال تحویل بپوشمشون . یادش بخیر مسافرتا که همه با هم میرفتیم . مامانو بابا و داداشام . چقدر دلم تنگه خدا ، چقد همیشه فک میکردم میتونم ، اما نمیتونم ، دلم تنگ شده واسه بچه بازیام وسط عید دیدنیا ، حتا واسه وقتی که بابام دوام میکرد به خاطر شیطونیام . اون قدرا هم راحت نبود که سر سال تحویل بابایی مو بوس نکنم ، مامانمو بغلش نکنم . آسون نبود که داداشیم سره سفره سال تحویل نباشه و بازم مسخره بازی در نیاره . خدایا من نمیخام بزرگ باشم . میخام بازم کوچیک بشم . میخام واقعن برم تو نقش اون بچه کوچولویی که به جاش حرف میزنم ، به جاش غذا میخورم ، به جاش بازی میکنم . دلم میخاد وقتی شب عید میشه ، بابایییم برام عروسکی که خودم انتخاب میکنم رو بخره . دلم میخاد علی کوچولو که خودشم هنوز خیلی کوچیکه برام عیدی بخره . "کایو یوبیس " دلم برای توام تنگ شده . باغ کوچیکه بابا ، تو رو هم میخام ، که باز به زور مامانو بابا ببرنمون اونجا . اخ خدا ، بخدا بعد از ۲۱ سال ،درست وقتی که همه ازم انتظار دارن بزرگ شده باشم ، من مامانمو میخام . بابامو میخام ، داداش کوچولو های خودمو میخام . اخ خدا جونم دلم گرفته است ، از اینکه بد بودم ، از اینکه تو را اشفتم ، از اینکه بد بودم ... تو را دوست دارم ، به میزان تمام دوست داشتن ها ، تمام خواستن ها ... مرا میبخشی، میدانم ... اما مبخش ، خواهش میکنم ، تنبیهم کن ، سخن مگوی ، دلم را بشکن ... بگذار کمی از دردی که بر دلم نشسته التیام گیرد . دلم سخت گرفته ... نمیدانم چه کنم ، به کجا پناه برم ..... درد عجیبی تمام سرم را فرا گرفته است . کاش میتوانستم به اندازه ی تمام این راه دشوار که در پیش دارم بیهوش شوم ، اغما را دوست دارم ، پریشانم ، تار میبینم ، از پشت پرده اشک ... سرم میسوزد ، کاش امشب میرفتم ، به کجا ؟ نمیدانم . کاش میرفتم و هر آنچه که برایت دشوار کرده بودم را با خود میبردم . نمیدانم تا صبح طاقت می آورم یا نه ؟ نمیدانم این درد آرام میشود یا نه ؟ پیشانیم میسوزد ، عرق کرده ام ، تب سردیست ... حس میکنم چشمانم بسته میشود ، اما نه ! نباید بخوابم باید خودم را تنبیه کنم ، اگر بخوابم هرگز نمیفهمم چقدر بد بوده ام ، بیدار میمانم ، که بفهمم ، به هیچکس ، که به تو بد کرده ام . کاش میتوانستم این عشق لعنت شده را نجات دهم ، خسته ام . بیدار میمانم ، زجر میهمان من است . ساینا ۰۱/۰۳/۲۰۱۱ ۱:۴۳ صبح

